حکایتی از کتاب اوهام نوشته ریچارد باخ

1. حکيمی بر خاک می زيست، زادة پهنة قدسی اينديانا، باليده در تپه زارهای راز آلود شرقی فرت وين.

2. حکيم جهان را، همچنان که با سالهای عمر در می‌نوشت، درد بستانهای اينديانا و در پيشه‌اش تعمير اتوموبيل- آموخت.

3. اما آموزه‌هايی نيز از سرزمينهايی ديگر و دبستانها و دگر زندگيهاکه از سر گذرانده بود، می‌دانست. آموزه‌هايی که در ذهنش خانه گزيدند و ماندگاريشان چنان دانا و توانايش کرده بود. ديگران که پرده‌های درونش پس زدند، دانستند نيکو است نزدش به رايزنی بشتافتند

4. باری، حکيم باور داشت ره توشه حکمتهايش پلی تواند بود ميان آدميان و خويش، که شفا يابند و برگذرند از رنجها و گزند. و چنين نمود از آنرو که باور داشت.

5. فرزانه مرد بر آن بود کادميان صورتی از از سيرت خالق خويشند و از آنرو که باور داشت، در دکانها و کارگاهها انبوهی را خاتم شد. مردمانی فراهم و شنوای آموزه و نرم نرم نوازشهايش. و راهگذر و جاده‌ها، غلغله بود از آرزو بررسانی که گذر سايه‌اش را می جستند تا شايد طرحی نو بر زندگی‌شان در اندازد.

6. و قضا را چنين افتاد که بر گردآمدگان، برخی مالکان دکاکين و عاکر بانگ زنند. و حکيم را حکم کنند که کار ابزار وانهد و به راه خويش رود، که در چنين تنگ و هجومی نه خود به کار می‌رسيد و نه ديگر همکاران.

7. چنين گذشت که فرزانه مرد به شهر کنار روان و خلايق در پی‌اش روان، بانگ می‌زند و آسمانی فرزندش می‌خواندند و معجزگر، که چنين به باورشان آمده بود و چنان نمود.

8. حکيم که لب می‌گشد، باران را توفانی اگر می توفيد دانه بارانی گوش ايستادگانش را نمی‌آزرد. واپس تر ايستاده برروشنی پيش ايستاده‌ای کلامش را می‌شنيد. از برق آسمان شکاف و ترکيدن تندر چه بيم. و واژههايش هماره پيرهن تمثيل به تن داشتند.

9. و می‌گفت: ” در هرکه‌ای توانی خفته است، قدرتی خاموش براهِ راستی و کژی، فزونی وکاستی، آزادگی و بردگی و اين در کف ماست، نه ديگری.”

10. آسيابانی به صدا درآمد که:”چه روان کلمه‌هايی بزرگمرد، بُلَدِ راهی و نابلديم ما. پژمان به کاريم و پدرام، به کام تو و آدم برای معاش کار می‌کند در دنيا.”

11. حکيم زبان گشود که : “به کهن روزگاران، جانداران در ژرفابهای بستر رودی زلال چون اشک می‌زيستند .

12. روانآب، جارونرمه بدست، فراز خرد و کلان، فقير و دارا، نيک و ابليس. پاکشان به راه خود می رفت و تنها درخشناکی اشک خويش می‌شناخت.

13. کف‌رود نشينان، پنجه در انداخته به خس و خرسنگ، زيستگاه و پناه حيات يافته بودند، که چنين بود رسم زندگيشان و سکون آموزه زيستنشان.

14. باری ازميان آنان يک تن ندا در داد، چنگم دگر خسته است از رفتگاری آب و پنجه انداخت. با چشم نمی‌توانمش ديد، اما باور دارم که آب راه خود می‌شناسد. خوشا به راه رود رفتن. هرچه باداباد. چنين به ژرفا چنگ ماندگاری بستن، ويرانم می‌کند.

15. ديگران، خندهزنان گفتند: نادان! طرفه! روانه با رود شدن همانا و پاشيدن و ويرانگی بر خرسنگها و مرگ را پذيره شدن در رواناب که می‌ستاييش همان!

16. آن يک، اما اعتنايش نبود. دم فروداد و چنگ واکرد و به آب زد، بی درنگ گسستو فرو پاشيد.

17. هيهات، با گذر زمان هرچه از چنگ در انداختن با خس و خرسنگ تن می زد، رواناب از ژرفايشبر کند و به فراز برد، آنک نه ويرانگی بود، نه گزند.

18. جنبندگان کف رود که ناشناس يافتندش، بانگ برآوردند: بنگريد، معجزه همچو ماست و به پرواز در آمده! بنگريد منجی را !

19. آن يگانه بر رواناب به آنان گفت: نه منجيم بيش از شمايان، رود سر خوش از رهانيدن ماست، اگر دل به رفتن سپاريم، چنين سفری دلسپرانه سفری را چه حذر!

20. اما فريادهای چنگ بر خرسنگان همچنان می‌خواندندنش، منجی ما ! و آنگاه در ديگر تازه نگاهشان او از اين در گذشت و رفت و آنان که به ماندگاه تنهايی و امانده بودند سينه‌شان ساز افسانه بر گرفت که آری منجی بود و …”

21. روز از پی روز اما، فرزانه را فراهم آمدگان حلقه تنگ کردند، انبوهة تيز دندانانی کاسود گيش تباه و بر آشفتگيش دامن می‌زدند تا سفا گيرند، از معجزهايش شادمانگی يابند، رسم و راه دانايی بشناسند و نيکو زيستن دريابد. و چنين افتاد که در آشفته روزی از روزی از روزها، کنار گرفت و به فراز تپه بر آمد و نيايش ايستاد.

22. و دردل گفت: ای هستِ درخشناک بيکران، گر می‌پذيرفتی کاين چنين شود، وظيفة ناممکن از شانه وا‌ می‌نهادم. هلا، توان زيستنم به تنخانه و به زندگی ديگری نيست و مرا اشک در چشم، به زانوی ذلت بنگر

بر گرفت از کتاب اوهام

نوشته ريچارد باخ

ترجمه سپيده عندليب

~ با شهنام در 2008/05/19.

یک پاسخ to “حکایتی از کتاب اوهام نوشته ریچارد باخ”

  1. درود فراوان
    #############
    شهنام:
    تشکر از حضور گرمتان
    ################

يك پاسخ برايش بگذاريد